برجستهسازی گفتمان جنگ، در واقع راهکاری برای خنثیسازی تهدید دشمن محسوب میشود؛ این رویکرد بخشی از دکترین امنیتمحور است که بر امنیتسازی و کنترل ادراک دشمن استوار بوده و از سطح واکنش صرف فراتر میرود.
چنانچه رویکرد مسئولان صرفاً تهدیدمحور باشد، امکان معتبرسازی تهدید از میان میرود و مواضع رسمی به کنشهایی واکنشی و کمعمق تقلیل مییابد؛ در چنین وضعیتی، سیاستها تنها به دفع تهدید محدود شده و فاقد بازدارندگی فعال خواهند بود.
در مقابل، رویکرد فراکنشی امنیتمحور با ایجاد امنیت پایدار و معتبرسازی تهدید، ابتکار عمل سیاسی و نظامی را در اختیار خودی قرار میدهد و دشمن را در موضع انفعال قرار میدهد؛ بهگونهای که مذاکره از موضع نگرانی، نه قدرت، دنبال میشود.
در این چارچوب، دکترین امنیتمحور میتواند مانعی جدی در برابر زیادهخواهیهای ترامپ و تیم او ایجاد کند و هزینههای راهبردی فشار و تهدید را برای طرف مقابل بهطور محسوسی افزایش دهد.
استراتژی زیادهخواهی گام به گام
ترامپ در قبال ایران از راهبرد زیادهخواهی گامبهگام پیروی میکند؛ راهبردی که بدون ورود مستقیم به جنگ، تلاش دارد زیر آستانه درگیری نظامی، از طریق تصویرسازی جنگ و معتبرسازی تهدید، امتیازگیری مستمر انجام دهد.
در صورت تداوم این روند و دریافت امتیاز در هر مرحله، کارتهای چانهزنی ایران بهتدریج مصرف خواهد شد. در چنین شرایطی، ادامه این مسیر در نهایت میتواند کشور را در برابر پذیرش شرایط تحمیلی آمریکا قرار دهد.
اگر میدان تصویرسازی جنگ بهطور کامل در اختیار طرف مقابل قرار گیرد، در کوتاهمدت ظرفیتهای بازدارندگی ایران فرسوده شده و در بلندمدت امکان اعمال ابتکار عمل راهبردی از دست خواهد رفت؛ وضعیتی که پیامدهای امنیتی جدی به همراه دارد.
از این رو، برای برونرفت از وضعیت موجود، اولویت نخست باید ایجاد امنیت باشد نه صرفاً دفع تهدید. امنیتسازی، بنیان اعتبار تهدیدات ایران را تقویت کرده و زمینه ابتکار عمل سیاسی و نظامی را فراهم میکند.
امنیتمحوری در برابر تهدیدمحوری
بر اساس دکترین امنیتمحور، امنیتسازی مقدم بر دفع تهدید است. این دکترین بر تصویرسازی جنگ و معتبرسازی تهدید تکیه دارد و ماهیتی فراکنشی، فعال و مبتنی بر ابتکار عمل در عرصههای سیاسی و نظامی دارد.
در مقابل، دکترین تهدیدمحور صرفاً بر پاسخ به تهدیدات متمرکز است و به همین دلیل ماهیتی واکنشی دارد. این رویکرد، توان ابتکار سیاسی و نظامی را کاهش داده و قدرت بازدارندگی را تضعیف میکند.
استراتژی ترامپ در قبال جمهوری اسلامی ایران بر الگویی سهضلعی استوار است: حمله نظامی از بیرون، کودتای اجتماعی از درون و مذاکره برای امتیازگیری سیاسی. نمونههای این الگو در جنگهای منطقهای و اغتشاشات داخلی قابل مشاهده است.
شکست این مؤلفهها موجب شده ترامپ با نوعی سرخوردگی به سمت مذاکره گرایش یابد؛ اما باید توجه داشت که هدف او از مذاکره، دستیابی به توافق پایدار نیست، بلکه آغاز مرحلهای تازه از تقابل سازمانیافته است.
بر این اساس، گفتگوهای پیشنهادی اخیر نیز باید در همین چارچوب تحلیل شوند و مسئولان کشور باید خود را برای مواجهه با سناریویی جدید از جنگ ترکیبی همراه با اغتشاشات گسترده آماده کنند.
در چنین شرایطی، دولت باید تمرکز اصلی خود را بر حل مشکلات داخلی و تقویت انسجام ملی قرار دهد و همزمان نیروهای مسلح نیز آمادگی کامل برای یک جنگ تمامعیار در بازه زمانی محدود، حداکثر یکماهه، داشته باشند.
پاسخ نظامی ایران باید چندقُطبی، چندسطحی، چنددامنه و چندلایه طراحی شود و با ضربات استراتژیک و فلجکننده، جنگ را بهسمت فرسایش کنترلشده سوق دهد تا آمریکا در باتلاق درگیری بلندمدت گرفتار شود.
ایالات متحده ممکن است آماده ورود به جنگ باشد، اما نسبت به چگونگی و پیامدهای آن دچار ابهام جدی است. نگرانی ترامپ از فرسایشی و منطقهای شدن جنگ، فرصتی راهبردی برای ایران ایجاد میکند.
در این چارچوب، ایران میتواند با بهرهگیری از ابهام استراتژیک، تصویرسازی از جنگی پرهزینه، گسترده و طولانیمدت را فعالانه دنبال کند و تهدیدات منطقهای خود را معتبر سازد.
ترامپ به دنبال جنگی کوتاهمدت، کمهزینه و سریع است؛ در حالی که راهبرد ایران باید تولید بازدارندگی از طریق تصویر جنگی پرهزینه، گسترده و بیپایان باشد؛ تقابلی که موازنه قدرت را به نفع تهران تغییر میدهد.
نویسنده: فتحالله کلانتری؛ مدرس دانشگاه

