دخترک، با کیفی کوچک و خونین که عروسکی زیبا و خندان به آن آویخته شده، در زیر خاکِ کلاسی ویران شده، در حال جان دادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیکتر میشود. کوهی از مصالح سنگین، ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک او را در خود پنهان کرده است. در پسِ گرد و غبارِ فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.
با دیدن نگاه کودکِ بیگناهِ سرزمینم، به شدت بر خود میلرزم. دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه میکند. در این لحظه، نه تنها من، که گویی همه جهان اشک میریزد و زمان برای لحظاتی متوقف میشود…
اکنون، شهر کوچک میناب و همه ساکنانِ سوگوارش، با جگرهای سوخته، به ویرانههای ناشی از موشکباران وحشیانه خیره شدهاند تا شاید صدای تعدادی از دانشآموزانِ باقیمانده در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنان را از دل خاک بیرون بیاورند.
دخترک زیبا و گرفتار در زیر آوار، همراه با عروسکش، با جسمی کوچک و اندامی خونین، آخرین نفسهایش را میکشد. با دیدهای تیره و تار، از روزنهای باریک در میان سنگ، تیرآهن و دیوارِ فروریخته، دستش را به سویم نشانه رفته است؛ تا به کمکش بشتابم، هوایی تازه به او برسانم و ناجی جانِ ضعیف و نحیفش باشم.
سکوت جایز نیست. باید هر چه سریعتر کاری کرد. بلافاصله و با عجله خود را به او میرسانم. سنگها، میلهها، آجرها و مصالح ریز و درشت را کنار میزنم… و دقایقی بعد، او در آغوش پدرش جای میگیرد تا امدادگران مهربان، آژیرکشان او را به بیمارستان برسانند و زندگی تازهای به او هدیه دهند…
میخواهم قلم بزنم؛ باز هم در میان ویرانههای ناشی از یک جنگ ناجوانمردانه. میخواهم از درد، خون، وحشت و ناله انسان امروز بگویم. از هواپیماها، بمبها و موشکهای مرگباری که در آسمان پاک سرزمینم جولان میدهند، جان میستانند و با بیرحمی تمام، کودکان و مردمان بیپناه دیارم را نشانه میروند. میخواهم از دختران زیباروی شهرم بنویسم که همراه با کولهپشتیهای مدرسهشان، زیر خروارها آوار پرپر و مدفون شدند. از صدای فریادِ شیونِ جانسوز مادران و کمرهای شکسته از غمِ سنگینِ پدرانی بگویم که در کنار خرابه ها و تکههای موشک منفجر شده، به سوگ نشستهاند و در بهت و سکوت، چشمهای گریان خود را به سوی آسمان پاک خدا دوختهاند.
در گوشهای از آوار و بر روی تلی از خاک، از بلندگوی رادیوی نیمهشکستهای، صدای غرش سهمگین و مداوم شلیک موشکهای مدافعان و دلاورمردان شجاع وطنم شنیده میشود. با کمی فاصله از آن، پدران و مادران دیگری با چنگ و دندان و شتاب، خاک و سنگ و سیمان را کنار میزنند تا شاید نشانی از فرزندان دلبند خود بیابند و بر چهرهٔ بیجانشان بوسه بزنند. گروههای نجات نیز با همه تجربه و توان، دلسوزانه و بدون لحظهای توقف به دل آوار زدهاند تا هر چه زودتر به کودکان جانی تازه بدهند و آنان را به زندگی دوباره بازگردانند…
همچنان قلم میزنم. واژگان، هر لحظه بیش از پیش بر کاغذ سفید رنگ مقابلم نقش میبندند و کلمات، شکل و معنا و مفهوم تازهای به خود میگیرند. اما در میان هر چند کلمه نوشته شده، صدای رعبانگیز عبور هواپیماها و انفجار وحشتناک بمب و موشک دشمن در گوشه و کنار شهر، مرا، دفترم و قلمم را گیج، سرگردان و پریشان میسازد. دانستههایم از ذهن و خیالم دور و ناپدید میشوند و ترس از مرگی دلخراش در جسم و جانم مینشیند و روح و روانم را به شدت آزار میدهد.
خدایا! چرا اکنون چنین پریشانم و حال و روز خود را نمیفهمم؟! امروز صبح بیش از دویست و پنجاه دانشآموز، خوشحال و خندان از مادرشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند، اما هنوز تعداد زیادی از آنان، به همراه بخشی از کادر دلسوز آموزشی، در زیر آوار ماندهاند و تلاش برای نجات جانشان همچنان ادامه دارد. ناجیان پرتلاش، هر چند دقیقه یک بار، کودکی زخمی یا شهیدی کوچک را اصدای نالههای سوزناک مردمان حاضر در فضای تاریک شب و ضجههای بلند و سوزناک مادران و خانوادههای داغدار، زمین و زمان را به آتش میکشد و اشک ستارگان سوگوار را بر پهنهٔ زمینِ خونرنگ جاری میسازد که: “ای حسین جان! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؟ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!”
نمیدانم چرا امشب این همه سوگ و اجساد، دیگر به پایان نمیرسد؟ این غم و درد سنگین، از این مکان نمیگریزد و سکوت و آرامش در این خاکِ آتشگرفته و سوزان ساکن نمیشود؟ الهی! چرا در این لحظات، حال و هوایی غریب دارم و بغض سنگینی راه گلویم را میفشارد؟ چرا احساس میکنم که دیگر فردایی و آفتابی وجود ندارد و هرگز صبح نخواهد شد؟ دیگر خورشید عالمتاب رخ نمینماید و به مردمان صبور، آزاده، نیکاندیش، شریف و شایستهٔ سرزمینم سلام نمیگوید؟
اینک از خود شکوه دارم که چرا در گوشهای از آوار مدرسه نشستهام و کاری از دستم برنمیآید. وای که چه کوچک و ناتوان شدهام امشب! بارها از خود میپرسم که از صبح امروز، که مدرسه و فرزندان کشورم مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفته، تاکنون که پاسی از شب گذشته، چه کاری کردهام و چه قدمی در راه کمک به مردم داغدیده برداشتهام؟ در این لحظه چرا اینقدر مبهوت و ناتوان شدهام و کاری از دستم برنمیآید؟ چرا این قلم به سختی حرکت میکند و مینویسد؟ چرا کلمات به راحتی بر صفحه سفید مقابلم نقش نمیبندند؟… خدایا، چگونه میتوانم از دانشآموزان شیرینزبان، از خندهها و شادیهای کودکانه و بازیگوشیهای زیبایشان بنویسم؟ چگونه از دلبریهایشان بگویم که همواره گل لبخند بر لب پدران و مادرانشان مینشاند و آنان را لبریز از شادی و امید میکرد؟
نه، من دیگر نمیتوانم از انفجار مهیب، آوار هراسانگیز و نالهٔ کودکانی بگویم که اینک در زیر خروارها خاک محبوس و مدفون شدهاند و راه رسیدن به آنان و نجاتشان، هر لحظه سخت و سختتر میشود. من قدرت نوشتن دربارهٔ استخوانهای شکسته، بدنهای بیسر و جسم تکهپارهٔ کودکانِ پِرِس شده در میان سنگ و سیمان و آهن و بتن را ندارم و نمیتوانم قلم بزنم و چیزی بگویم و…
اینک دیگر صورت و صدای خندهٔ زیبای کودکان مهربان شهرم را نمیبینم و نمیشنوم. و درست در این لحظه، تنها نالهٔ دختربچهای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش میرسد؛ نالهای تکاندهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا میخواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر میگیرد. در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را میبینم که به سویم دراز شده، هراسان و ملتمسانه به چشمهایم نگاه میکند و مرا به یاری میطلبد. کوهی از مصالح سنگین، ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پسِ گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.
با دیدن نگاه کودکِ بیگناهِ سرزمینم، به شدت بر خود میلرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه میکند.
اینک نه تنها من، که گویی همه جهان اشک میریزد و زمان برای لحظاتی متوقف میشود. “بابا!.. بابایی!.. باباجونم...”
اینک نه تنها من، که گویی همه جهان اشک میریزد و زمان برای لحظاتی متوقف میشود.
//
به قلم *حمیدرضا نظری؛
نویسنده و ادبیات معاصر و کارگردان تئاتر , داستان نویس

